تبليغاتX
فرهنگی و اجتماعی - خود را بیشتر بشناسیم

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
                                                               دکتر علی شریعتی

چرا "رشد نیافته" هستیم؟

کمی بیشتر "خود" را بشناسیم.

-یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانی اش می پرسد: «وقتی ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می شود فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟» دوستش در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت: «خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد.» ...

ـ آن وقت ها یک اتاقِ همیشه دربسته داشتیم به نام "اتاق میهمان". این اتاق هم بهترین فضای خانه را اشغال کرده بود و هم به تبع آن بهترین اثاثیه و یا مبل و یا هر امکانی که به هر حال برای دارنده ی آن بهترین بود. اسم این اتاق را یادم هست گذاشته بودیم "اتاق جن ها!".

-ساعت حدود نیمه شب است. از یک میهمانی برگشته ای و مجبوری یکی از همان میهمان ها را هم درب منزلش برسانی. به محض این که رسیدی، آقا شروع می کند به تعارف کردن که حالا یک چایی و ... جنابعالی با سماجت تعارف می کنید که نه ان شاء الله باشد برای وقت دیگر. در صورتی که هر دو به خوبی می دانید با زن و بچه ی خواب، محال است حتی برای یک حاجت کوتاه چند دقیقه ای بتوانید به داخل خانه بروید. ولی خوب چه ضرری!! دارد. هر دو طرف راضی از هم جدا می شوند. درست است، خواهید گفت این تعارفات از خصائل میهمان نوازی ایرانی است ولی خودمانیم این دیگر میهمان نوازی نیست، "میهمان به بازی" است.

حقیقت گریزی و پنهانکاری ما

داستان عامیانه ی درویشی که سگ، کاسه ی روغنش را لیسیده بود و آن را نجس کرده بود را که می دانید. درویش مال باخته تنها به این دلخوش کرده بود که: ان شاء الله گربه بوده! در صورتی که خودش خوب می دانست واقعاً آن که کاسه اش را لیسیده و نجس کرده بود سگ بود نه گربه. ما هم اکثر مسائلمان را خوب می دانیم ولی حتی خودمان را هم گول می زنیم؛ یعنی نه اینکه الزاماً قصد دروغ گویی داشته باشیم بلکه بر حسب عادت فکر می کنیم این جور راحت تر هستیم. و این مشکل وقتی که در وجود ما ایرانی ها وجود داشت خوب حالا همین هموطن وزیر شد ... وکیل شد ... این روحیه را که از خودش دور نمی تواند بکند. در رأس سازمان تحت نفوذش هم علاقه ای به دانستن مشکلاتش نخواهد داشت چه رسد به آن که آنها را حل کند ...

ظاهر سازی ما

آن وقت ها یک اتاقِ همیشه دربسته داشتیم به نام "اتاق میهمان". این اتاق هم بهترین فضای خانه را اشغال کرده بود و هم به تبع آن بهترین اثاثیه و یا مبل و یا هر امکانی که به هر حال برای دارنده ی آن بهترین بود. اسم این اتاق را یادم هست گذاشته بودیم "اتاق جن ها!". معمولاً سالی یکی دوبار بیشتر درش باز نمی شد... یعنی استاندارد زندگی مان را برای مردم بیگانه شاید تا ده برابر زندگی معمولی خودمان نشان می دادیم ... خوب حالا اسم این ها را می خواهید چی بگذارید؟ ... میهمان نوازی؟! نه عزیزم، چرا خودت را گول می زنی؟ اگر فقط مسئله میهمان نوازی بود که باید برای هر شخص غیر از اعضای خانواده هم این کارها را می کردی، نه برای یک عده ی بخصوص ... حالا هم نگاه کنید: خانم خانه، از مقدار پرتقالی که برای بچه هایش می خرد، اول تعدادی درشت را سوا می کند برای میهمان؛ کوچک ها و یا به عبارتی درجه دوهایش را می دهد به بچه ها! این یعنی چه؟ یعنی این که میهمان بداند ما همیشه پرتقال درشت مصرف می کنیم. این را می گویم تظاهر.

عین این تظاهر را، دولتمان هم در سطح وسیعتری مرتکب می شود. من قبلاً گفتم اصلاً قصد ندارم دولت و ملت را از همدیگر سوا کنم. من می گویم اگر ملتی دارای یک خصیصه ی عام، یک صفت زیبا، و یا یک صفت زشت بود قاعدتاً اگر دولتش هم از همین ملت باشد، یعنی ادعای حلال زادگی بکند، باید متصف به همین صفات باشد ...

بی برنامگی

برای کمتر کاری است که برنامه ی دراز مدت و مدوّن داشته باشیم ... برای تمامی معضلات و مشکلاتمان، راه حل فوری و فوتی و برای همین امروزمان می خواهیم. فعلاً مشکل شرکتی که من مسئولیت اداره ی آن را دارم حل شود تا فردا؛ و اما برای فردا اولاً معلوم نیست من سر همین کار بمانم، ثانیاً خدا بزرگ است یک کاری می کنم!

ریاکاری و فرصت طلبی ما

ببینید کم و بیش این مسائل در تمامی جوامع وجود دارد ولی در این جا عیب کار غلظت و اندازه ی آن است که باعث شده قبح کار از بین برود ... جالب است که در بعضی از مقاطع این ریاکاری به اصطلاح بین دوطرف رو باز انجام می شود. هر دو طرف هم به بی اصلی آن باطناً اعتراف دارند ولی راضی اند که همین نمایش را ادامه بدهند:

ساعت حدود نیمه شب است. از یک میهمانی برگشته ای و مجبوری یکی از همان میهمان ها را هم درب منزلش برسانی. به محض این که رسیدی، آقا شروع می کند به تعارف کردن که حالا یک چایی و ... جنابعالی با سماجت تعارف می کنید که نه ان شاء الله باشد برای وقت دیگر. در صورتی که هر دو به خوبی می دانید با زن و بچه ی خواب، محال است حتی برای یک حاجت کوتاه چند دقیقه ای بتوانید به داخل خانه بروید. ولی خوب چه ضرری!! دارد. هر دو طرف راضی از هم جدا می شوند. درست است، خواهید گفت این تعارفات از خصائل میهمان نوازی ایرانی است ولی خودمانیم این دیگر میهمان نوازی نیست، "میهمان به بازی" است. و در چنین شرایط بازیگری است که کمتر کسی می تواند تعداد واقعی دوستان و یا حتی دشمنانش را بشناسد و بر  مبنای آن حسابی برای زندگیش برقرار کند. این است که رئیس اداره تازه وقتی از اداره بیرون رفت می فهمد که تا چقدر بین کارمندانش محبوبیت و یا احتمالاً منفوریت داشته؛ تا خودش نرفته معلوم نمی شود.

 

عیب کار ما این است که در این کشور، همگی به کار سیاست مشغول هستند و وقتی مردم این کاره بودند از مسئول اداره ای که بالاخره برخاسته از همین جماعت است چه انتقادی دارید؟ میرزا علی اصغر خان اتابک با سه تا پادشاه قاجار در قبل و بعد از انقلاب مشروطیت کار کرد و در نزد هر سه، صدر اعظم بود! ببینید ترا به خدا کدام بند بازی می تواند به این راحتی بندبازی کند؟!...

مسئولیت ناپذیری ما

اگر بخواهید و بتوانید یک روزی کاستی های این مملکت را ریز و درشت، از آشغال سیگاری که توی خیابان افتاده تا ترافیک، آلودگی هوا، سیاست خارجی، و امنیت و تهیه ارزاق عمومی و و ... به فرض محال لیست کنید، شاید روزانه به میلیون ها نقطه ی منفی، حالا کوچک و بزرگش فرق نمی کند، سر خواهد زد؛ اگر توانستید فقط برای پانصد تای آن، مسئول _ آن هم مسئول معترف _ پیدا کنید! ... در صادقانه ترین حالتش یک بهانه، یک عذر موجهی برای شما خواهند آورد و مسئله را به سادگی آب خوردن گردن این و آن خواهند انداخت...

ببینید وقتی مسئولیت آن چه را به عهده داری نپذیرفتی آن وقت طبیعی است که آن را باید جای دیگر جبران کنی و این مسئولیت را به جای خودت هم که شده از کس دیگری بخواهی. توقع ات از دولتت و از حکومتت زیاد کنی ... داشتم برای دوستی می گفتم: بینی و بین الله این شهر تهران میان شهرهای بزرگ دنیا در حال حاضر از خیلی شهرها تمیزتر است. با ناباوری به من نگاه کرد و گفت: یعنی واقعاً راست میگی؟! ببینید اولاً به علت اعتبار بیش از حدی که برای جوامع غربی، به طور ناخودآگاه، قائلیم، و ثانیاً به علت حجم توقعات وحشتناکی که از دولت هایمان داریم باور نمی کنیم که آسفالت و تمیزی خیابان های تهران در مجموع قابل مقایسه با آسفالت خراب و ناتمیز زیر متوسط نیویورک نیست. خوب، دولتی که یک بار مورد قدردانی قرار نگرفت چه دلیلی دارد برای ادامه ی کارهای خویش فعالیت کند؟!

حسادت و حسدورزی ما

از پیشرفت دیگران نه تنها خیلی خوشحال نمی شویم بلکه در بسیاری از مواقع حالت حزن و اندوه نیز به ما دست می دهد. این بحث، بحث فردی قضیه است ولی وقتی  در سطح جامعه نگاهی وسیع تر به آن بیندازیم می بینیم حسدورزی، تبعات بزرگتر و وحشتناک تری از خود به جای می گذارد که نکبت آن همه ی جامعه را فرا می گیرد. مردی آمده است، با هر طرز فکر و یا با هر دیدگاهی، شده است شهردار شهر کثیف و دودگرفته و واقعاً شبه زباله دان تهران (سعی کنید سال های بعد از جنگ تحمیلی پایتخت را به یاد بیاورید). خود من وقتی این شهردار شروع به رنگ آمیزی کرکره های مغازه ها کرد که موقع بسته بودن، همه یکرنگ باشند فکر کردم این یکی هم در حد همان رنگ کارها!! کارایی اش را ارائه می دهد؛ ولی چندی که گذشت _ این را به عنوان یک مدیر اجرایی قدیمی کشور اقرار می کنم _ با تغییراتی که در چهره شهر تهران و حتی به تبع آن شهرهای دیگر ایران ایجاد کرد، کارش به یک «معجزه» بیشتر شبیه بود تا یک کار اجرایی. ولی خوب، همه دیدید که عاقبت کار همین معجزه گر به کجا کشید. خیلی ساده و رک، مورد حسادت قرار گرفت. (لازم به تذکر است که من نه خصوصیتی با این مرد بزرگ دارم و نه هرگز حتی ایشان را از نزدیک دیده ام و نه به احتمال زیاد بین من و ایشان تشابه و سنخیّت فکری وجود دارد؛ تنها به این دلیل از ایشان ذکری می شود که هم به عنوان یک شهروند ادای دینی باشد و هم برای انتقال عرایضم مثالی!)

مبادا گمان برید که این حسدورزی فقط در سطوح اجرایی و سیاسی بالای کشور جریان داشت که کار به این جا کشید. خیر، حتی خود مردم معمولی هم حسادت می کردند بدون آن که ریشه ی آن را بدانند؛ بعضی ناخودآگاه حسادت می کردند، و وقتی می دیدند که کارهای شهرداری را نمی توانند کتمان کنند آهی فیلسوفانه می کشیدند، سری به چپ و راست تکان می دادند و می گفتند: البته ... کارهایی انجام گرفته ولی چه فایده ای دارد؟ ببینید گرانی بیداد می کند، همین کارها است که این گرانی را به وجود آورده است ... (شکر خدا!! دیدیم از وقتی که این آقا را از کار انداختند تمام تورم و گرانی و بیکاری هم مهار شد و هم متوقف.)

صداقت ما

یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانی اش می پرسد: «وقتی ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می شود فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟» دوستش در حالی که خنده ای بر لب داشت گفت: «خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد.» ...

رنگ به رنگ شدن، بوقلمون صفتی، نان را به نرخ روز خوردن، یعنی حاکم معزول را لگد زدن، از جلو میز حاکم منصوب دست به سینه عقب عقب از در خارج شدن ...

نکات منتخب آخر:

1_ اصولاً به خاطر داشته باشید کسانی که در صحنه های اجتماعی یک شبه پیدا می شوند و به اوج می رسند، با همان زاویه ای که آمدند با همان زاویه هم افول می کنند و فراموش می شوند، یعنی قهرمان هایی که به پشت گرمی همین طرفداران بزرگوار به خود می بالند یک روز متوجه می شوند آن چنان همه ترکشان کرده اند و با سر به زمین شان زده اند که خودشان هم باور نمی کنند. یعنی دو طرف به نوعی قربانی همدیگر می شوند، و این حاصل اجتناب ناپذیر یک جو عوام زده است و فرجامی محترم!

2_ من نمی دانم تا کی باید منتظر باشیم که مدیریت تازه به دوران رسیده ای دوره ی سیاست «آزمون و خطا» را با هزینه کردن از کیسه ی ملت ادامه بدهد؟ گاهی در مسائل اقتصادی به کشفیاتی!! بر می خوریم. درست مثل این که صنایع کشور را بخواهیم با اختراع دوباره ی چرخ از ابتدا شروع کنم. اشکال کار در این است که ما وقتی خودمان تصمیم گیر شدیم، وکیل شدیم، وزیر شدیم دیگر نه حرف کسی را گوش می کنیم و نه حاضریم کارمان را این قدر ساده نشان بدهیم که خدای ناکرده به حرمتمان! لطمه بخورد، و بهترین راه ادامه ی کارمان هم در این است که برای بهتر جلوه گر شدن قدمان، هر کس را بلند قدتر از خودمان دیدیم یا فراریش بدهیم یا به همان اندازه از قدش کم کنیم.

3_ اگر تمامی دشمنان فرضی و حقیقی خارجی ات را از روی زمین محو کنی، اگر تمامی افلاک و سماوات را به خدمت درآوری، تا وقتی ریشه ی مشکل را در خودمان خشک نکنیم، تمامی این عوامل احتمالاً مسکّن هایی خواهند بود، و درد بعد از مدتی به نحو و شکل دیگری باز هم گریبانت را خواهد گرفت.

در کتاب "چرا درمانده ایم؟" همچنین با شمردن دلایل دیگری از جمله: "با تاریخ بیگانه ایم"، "خودمحوری و برتری جویی ما"، احساساتی بودن و شعارزدگی ما"، "قانون گریزی و میل به تجاوزما" و ... توضیحاتی جداگانه در مورد علل این درماندگی آورده شده است. در نهایت با این اشعار از ملک الشعرای بهار _ که 90 سال پیش سروده شده است _ این کتاب نیز به پایان می رسد:

                                          این دود سیه فام که از بام وطن خاست

از ماست که بر ماست

 

وین شعله ی سوزان که برآمد زچپ و راست

از ماست که بر ماست

 

جان، گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

 

از خویش بنالیم که جان سخن این جاست

از ماست که بر ماست

 

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

 

لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست

از ماست که بر ماست

 

گوییم که بیدار شیدم! این چه خیالیست

بیداری ما چیست؟

 

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست

                                                      از ماست که بر ماست.

این نوشته برگرفته از کتاب جامعه شناسی خودمانی است حتی کلمه ای از خود به آن اضافه نکرده ایم

+ نوشته شده توسط عادل خانی در بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 18:43 |