سفر به زیتون

سفر به زیتون

چوانجو نام شهری است در استان فوجیان چین است که در منابع ایرانی از آن به عنوان شهر زیتون یاد شده است شهری که دروازه ورود دریایی خارجیها به ویژه مسلمانان بوده است شهری که بناهای یادبود مسلمانان در آن خیلی زیاد است اما متاسفانه برای مسلمانان بسیار ناشناخته مانده است شاید آنهایی که قبلا در اینجا بوده اند و مرده اند این را نیز می دانسته اند چون که بر روی سنگ قبر آنان من مات قریبا نوشته شده است شهری که ابن بطوطه تقریبا هفتصد سال پیش در این شهر افراد بزرگی چون تاج تالدین اردبیلی، کمال الدین عبدلله اصفهانی، برهان الدین کازرونی، شرف الدین تبریزی ...

سنگ قبرهای مسلمانان در مسجد شهر زیتون

ادامه نوشته

هنر کپی

هنر کپی

سرزمین پهناور چین از جمله کشورهایی که دارای تمدن و فرهنگ غنی و درخشانی دارد و تنها کشوری است که تاریخ مکتوب آن بیش از 5000هزار سال می باشد. این سرزمین سلسله هایی پادشاهی زیادی را تجربه کرده است و آخرین سلسله پادشاهی در سال 1911 میلادی سرنگون گردید و پس از آن نظام جمهوری در چین دایر گردید از آن زمان به بعد تاریخ معاصر چین می باشد. تاریخ معاصر چین کاملا متفاوت با تاریخ گذشته اش می باشد به گونه ای که در تاریخ در برخی دهه ها از عظمت، شکوه و تمدن عظیم چین چیزی دیده نمی شد به طوریکه تا شصت سال پیش تقریبا کشوری نیمه مستعمره بود. در تاریخ معاصر چین به ویژه از سال 1978 میلادی به بعد القاب و عناوین خاصی وجه تسمیه چینیان گردید که از آن میان: اژدها بیدار می شود یا وارد می شود، غول اقتصادی، کارخانه اقتصادی جهان، کپی کاران قهار جهانی...

ادامه نوشته

دسته گلی برای مادر

دسته گلی برای مادر

در آستانه عید بهاره چین که همانند عید نوروز خودمان، همه دور هم می نشینند و عید بهار را جشن می گیرند مهمترین ویژگی این عید همانند عید نوروز بودن همه اعضای خانواده در کنار یکدیگر می باشد به طوریکه هزاران کیلومتر راه را طی می کنند تا در کنار پدر و مادر بر سر یک سفره نشسته عید را جشن بگیرند لذا بد نیست حکایت زیر را در همین ارتباط بخوانیم و همیشه به یاد داشته باشیم که قدر داشته هایمان را بدانیم و در ایام عید بیشتر قدرشان را بدانیم

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟

ادامه نوشته